محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
714
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زنده مىبينم ؟ » و بيامد و مرا به بغل گرفت ، قسم به خدائى كه جان من به فرمان اوست من در بغل مادرم بودم و دستم به دست يكى از آنها بود و پنداشتم قوم آنها را ديدهاند اما نديده بودند و يكيشان مىگفت : « اين پسر مجذوب شده يا جنى شده او را پيش كاهن خويش بريم تا ببيند و علاج كند . گفتم : « اى فلانى من از آنچه مىگويى به دورم عقلم خلل ندارد ، دلم عيب ندارد و بيمار نيم . » و پدرم و شوهر دايهام گفت : « مگر نمىبيند كه سخن او خردمندانه است اميدوارم كه پسرم آسيب نديده باشد . » و همسخن شدند كه مرا پيش كاهن برند و چون پيش وى شديم و قصهء مرا با او بگفتند گفت : « خاموش باشيد تا از پسر بشنويم كه وى كار خويش را نيكتر داند . » و از من بپرسيد و قصهء خويش را آغاز تا انجام بگفتم و چون بشنيد برجست و مرا به بر كشيد و بانگ زد : « واى بر قوم عرب ، واى بر قوم عرب ، اين پسر را بكشيد و مرا نيز با او بكشيد ، به لات و عزى سوگند كه اگر او را بگذاريد ، دينتان را دگر كند و عقل شما و پدرانتان را ياوه شمارد و با شما اختلاف كند و دينى بيارد كه هرگز مانند آن نشنيده باشيد . » و مادرم بيامد و مرا از بر او بگرفت و گفت : « تو از پسر من خرفتر و ديوانه ترى ، اگر مىدانستم كه چنين سخن مىكنى هرگز او را پيش تو نمىآوردم كسى بجوى كه ترا بكشد كه ما اين پسر را نخواهيم كشت ! » پس از آن مرا پيش كسانم بردند و از آنچه با من كرده بودند بيمناك بودم و نشان شكاف از سينه تا تهيگاه من به جا بود . اى برادر عامرى حقيقت گفتار من چنين است . » مرد بنى عامرى گفت : « به خدايى كه جز او خدايى نيست كار تو بر حق است اينك به پرسشهاى من پاسخ گوى . »